تبليغاتX
دل نوشته های آقابزرگ

دل نوشته های آقابزرگ

طنز

يكي از دوستان اين رباعي  زیبا رو كه از خانم طیبه سادات بقايي است برام  فرستاد و ما که مثلا" خدایی نکرده آقابزرگیم احساس كرديم كه يه جورايي بايد از حريم مردها دفاع كنيم!!! 


مردآمــد و دردي بـه دل عالم شد

از روز ازل قسمت زنها غم شد

دردفــترخاطــرات حـوا خواندم

جــانـم به لـبـم رسيـد تا آدم شـد



و اين هم دفاعيه:


حـــوا كــه نـبــود، آدمـــي آدم بــود

در هر دو جهان غم و تباهي كم بود

حــوا كه رســـيد از هوا غـــم آمـــد

اكســيژن و مـــرهــم و دوا كـم آمــد

پيچــيد نداي حق در افلاكــ چو بـاد

كـــرديم خطــا و گفــته ايم بـادابـاد



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 6:56  توسط آقابزرگ  | 

چند وقت پیش خبرگزاری مهر به نقل از روزنامه وال استریت ژورنال نوشت:  پلیس برزیل یک دیپلمات ایرانی پنجاه و یک ساله را به دلیل "دست اندازی" به دختران زیر سن قانونی- 9 تا 14 ساله- برای مدتی بازداشت کرد . سفارت ایران در برزیل نیز در یک حرکت متهورانه در بیانیه که در رسانه های متعددی در جهان منتشر شد، اعلام کرد سفارت اعلام می کند که اتهام دیپلمات ایرانی تنها یک سوء تفاهم به دلیل تفاوت در مفاهیم فرهنگی است » !!! البته  سفارت از بیان جزئیات بیشتر در این باره خودداری کرده است .با این همه سفارت ایران در برزیل توضیح نداده است که این دیپلمات در استخر چه کرده است که درفرهنگ ایران کاری خوب و مجاز بوده- تازه شاید برای این کار ثواب هم بنویسند- ولی در فرهنگ برزیلی ها معنایی دیگر داشته است.؟؟!!!

نتیجه گیری اخلاقی: تازه بعد از این همه سال فهمیدیم که وقتی کشورها با هم تفاهم نامه!! امضاء می کنند یعنی چی!!!

ظاهرا" این بار یادشون رفته بود که مسایل فرهنگی رو هم در تفاهم نامه قید کنند!!

 ....................................................................................................................................

 گفت به آواز بلند آغاسی

یه دیپلمات موقع دیپلماسی

رفت به استخر واسه یه غسلی

که علما می گنش ارتماسی

حین به جا آوردن تکالیف

دستش با یک جا می گیره تماسی

بعد یه اتفاق شیمیایی

واکنش فیزیکی و آماسی

دودوتا چارتا همیشه چارتا نیست

نباید اینگونه کنیم قیاسی

یکدفه توی دنیا توپ می خوره

درست می شه یه مشکل سیاسی

مشکله اولش کوچیک موچیک بود

بزرگ می شه، گنده می شه اساسی

واتر جلو بازی می کرد دیپلمات

سه صفر زده برزیلو فجر سپاسی

باید ببینیم مشکل از کجا بود

بررسی و یه کار کارشناسی

برنامه نود و فردوسی پور

کارشناس داوری شم قیاسی

مشکل اصولا" توی فقه و فرهنگ

گاهی فیزیک، ریاضی، زیست شناسی

سوء تفاهمات فرهنگی هم

البته هست تو کار دیپلماسی

....................................................

بین من و تو نه کار و زار و جنگیست

این مایو استخر  چرا این رنگیست ؟؟!!

من دست کشم به تو و می ترسی که...!!!

این سؤتفاهم شما فرهنگیست!!!

                  ***

برزیل چقدر نبات دارد ای دوست

استخر و دو صد قنات دارد ای دوست

هنگام شنای احتیاط باید کرد

استخر چو دیپلمات دارد ای دوست

                  ***

در جشن و سرور شکلات لازم هست

در کشور دوست دیپلمات لازم هست

هر چند که قافیه غلط می گردد

هنگام شنای احتیاط لازم هست

***

سرمایه خود زکات باید بدهی

از بهر قلم دوات باید بدهی

استخر اگر که دیپلمات تویش بود

بی قافیه هم ل واط باید بدهی

..........................................................

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:32  توسط آقابزرگ  | 

نطنز

گاهی اوقات نمی شود طنز نوشت، یعنی آنقدر اتفاق سنگین و بر سرت آوار است که هیچ جای شوخی    نمی ماند. خنده و شوخی مثل گچ می ماسد روی لبت. اصلا" اینجور مسایل با کسی شوخی ندارد. نه این مسایل با کسی شوخی دارد و نه بوجود آورندگان این مسایل شوخی سرشان می شود.

داستان تخریب طبیعت "ناهارخوران گرگان" که شاید مهمترین تفریح گاه جنگلی شمال کشور محسوب شود داستان غم انگیزیست که اگر قرار باشد به رشته تحریر در بیاید مثنوی آن از 700 من هم خواهد گذشت. از تخریب روستای ییلاقی زیارت تا ساخت و سازهای ادارات مختلف و متاسفانه مسئول حفظ محیط زیست که خودشان این خشت کج را از همه زودتر بنا گذاشتند. آن هم با تخریب جنگل و ساخت اداره کل محیط زیست استان در بهترین مکان این پارک جنگلی.- اگر ز باغ رعیت مَلِک خورد سیبی  /   بر آورند غلامان او درخت از بیخ- روحت شاد سعدی با این جمله عمیقت در 700 سال پیش.

از آن روز به بعد دیگر ادارات و نهادها هر کس به بهانه ای!!! دست به کار شد و حالا هم قرار است بهانه تخریب، شهدای مظلومی باشند که مطمئنن روحشان هم از این ماجرا بی خبر است و ناراضی. نمی دانم دلم برای خودمان بسوزد یا مظلومیت شهدا.

قرار است برای کسانی که به خاطر حفظ این آب و خاک از جان خود گذشته اند با تخریب همان آب و خاک!! موزه ای!! در دل جنگلهای ناهارخوران آن هم در مساحتی حدود 10 هکتار !!! احداث شود.

 زندگی در این دنیای پر از پارادوکس چه سخت شده است. مسئولین امر میگویند 10 هکتار دروغ است و فقط!! 6000 متر مربع است و آن هم با مجوز نهادهای مسئول!!!- منظورهمان سازمانهایی که در تخریب پیشتاز بوده اند-  ولی معلوم نیست چرا 10 هکتار را فنس کشی کرده اند!

هر چقدر فکر کردم و روی نقشه کشورم دقیق شدم نفهمیدم این موزه در این منطقه جنگلی خوش آب و هوا شبیه کدام یک ازمناطق جنگی خواهد شد. بیابانهای گرم و خشک جنوب یا کوههای سر به فلک کشیده غرب؟؟؟

عکسها گویای همه چیز هست. هم گفته ها و هم ناگفته ها.

مطالب تکمیلی را در این آدرسها دنبال کنید.

وبلاگ پیدا و پنهان - وبلاگ گرگان نامه- انجمن وبلاگ نویسان گرگان دوست

 

 یک پیشنهاد و بعدا" نوشت:

به پیشنهاد دوست خوبمان آقای امیر رضا رضایان  چه خوب بود که دوستان این نهاد مسئول به جای تخریب جنگل برای درست کردن موزه شهدا، بجای هر شهید درختی(سروی) می کاشت و در کنار هر سروی هم مشخصات یک شهید با عکس وزندگینامه یا وصیت نامه شهید هم درج شود تا باعث ماندگاری یاد و نام این شهیدان والا مقام شود. این طرح میتواند در زمین های اطراف آق قلا و بندر ترکمن که جز زمینهای نامرغوب برای کشاورزی است انجام شود. زیرا هم شباهتی با مناطق جنگی دوران دفاع مقدس دارد و هم این کار باعث احیاء این زمینها می شود. و در ثانی این "پارک موزه شهدا"به عنوان یک مکان اموزشی، عقیدتی و گردشگری به نسلهای آینده خدمات دهی کند. و حتی باعث رونق گردشگری در استان شود.

http://up.vatan

 

 

عکسها از مجید مکتبی- وبلاگ انجمن وبلاگ نویسان گرگان دوست

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 6:15  توسط آقابزرگ  | 

روز معلم بر تمامی معلمان فرزانه  مبارک!

 دوگانه سوز

با معلـــم جـهان تیــره چـو شـــب

هـمـــچو شمــعی مثـال روز کنــیم

چون که شمع بو و دود و دم دارد

پـس معلــم دو گـانـه ســوز کنــیم

........................................................

استاد شیطان

گفــتم آن نـازنـیـن زیــبا را

روز استاد بر تو میمون باد

 

خنده ای کرد و گفت با تردید

من ز تـدریس هیچ ندارم یاد

 

گفتم از مکر و حیله و تزویر

صد چو ابلیس بوده ای استاد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:28  توسط آقابزرگ  | 

 

این منم عاشقی پریشان حال
که بروی خودش نقاب زده


مانده در راه عاشقی یک عمر
کند رفته است و گه شتاب زده


خسته از قیل و قال مدرسه ها
دلش از دفتر و کتاب زده

چون گلی خشک و سرد و مصنوعی
به تن و جان خود گلاب زده

گیج و مست و ملول و سر گردان
همچو مستی خُم شراب زده

گاه دستی به تار و عود و به چنگ
گاه مضراب دل رباب زده


آب گم کرده در دل دریا
کوزه اش را پر از حباب زده

گفته اند راه عاشقی سخت است
سخت چون قایقی بر آب زده


آه ای آرزوی دیرینه
عکس زیبای روی قاب زده



قطره ام، قطره ای که یخ کرده
زین سبب تن به آفتاب زده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 1:12  توسط آقابزرگ  | 

 

این شعر در تاریخ  11 آذر 1380 یعنی بیش از 10 سال پیش در شماره 69 هفته نامه وزین و متوفی "گلستان ایران" و فکر میکنم بعد از انتخابات میان دوره ای  مجلس چاپ شد. دیروز که برای امر خیری به آرشیو گذشته رجوع مجددی!!! داشتم چشمم به این شعر و چند شعر قبل از این که با موضوع انتخابات برای آن موقع تهیه شده بود افتاد و دیدم چقدر هنوز در خیلی از مسایل در بر همان پاشنه می چرخد!!!.

..................................................................................................................................................

ستاد نازی داشتیم              خوب نگهش نداشتیم

انتخابات تموم شد                  پولای ما حروم شد

پستای بالا بالا                     کی میشه مال ماها

       همگی بگین ایشاا...   ایشا ا...

ستاد روبرویی                             چقد بی آبرویی

پست منو تو بردی                  رای من و تو خوردی

تویی که شکوه سازی               نکن اینجوری بازی

همه میشیم ناراضی             می بازی پیش قاضی

     همگی بگین ایشاا...   ایشا ا...

کرسی تهرونم پر                        خونه شمرونم پر

          پر پر کلاغ پر ، گنجشک پر

ماشین پرشیا پر                          موبایل نوکیا پر

آسفالت کوچه ها پر                 کیک و کلوچه ها پر

         پر پر کلاغ پر ، گنجشک پر

حقوقای بالا پر                            اون همه ادعا پر

         پر پر کلاغ پر ، گنجشک پر

پستای فامیلاشون                  میز و صندلیاشون

                    وامها پر ،قولها پر

               پر پر کلاغ پر ، گنجشک پر

خونه بالا ی شهر                   پاترول شیک چار در

           پر پر کلاغ پر ، گنجشک پر

 اگه گفتی چی چی پر ؟؟!!!

...............................

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 19:49  توسط آقابزرگ  | 

 

رسانه ها: دادگاه علنی متهمان پرونده فساد 000/000/000/3000 برگزار شد.

صبح شنبه با حضور ۳۲ نفر از متهمان، دادگاه رسیدگی به پرونده اختلاس سه هزار میلیاردی با خواندن کیفرخواست و قضاوت قاضی ناصر سراج آغاز شد. دادستان تهران در این نشست، ضمن تشریح چگونگی تشکیل گروه امیر منصور آریا، از تشکیل پرونده ۳۳ جلدی و 000/12 صفحه‌ای [!!!!!!] برای متهمان خبر داد.

(طفلی مولوی اون قدیما گفته بود: گر بگویم شرح آن بی حد شود/مثنوی هفتاد من کاغذ شود. و فکر کرده بود که خیلی عدد بزرگی رو گفته و دست نیافتنی هست!!!)

 

در ســـال جهــاد اقتصـــادی امســال
با آن همه های و هوی و داد و جنجال
یـک عـده فقط جهــاد کــردنــد آن هم
با دزدی و اخــــــــتلاس از بیـت المـال

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 19:1  توسط آقابزرگ  | 

« به نام خدايي كه جان آفريد »

براي من و تو مامان آفريد

 

به نام خدايي كه هستي از اوست

ابي و معين و مهستي از اوست

 

به نام خداي جهان آفرين

خداي نكيسا و نوش آفرين

 

به نام خداوند گرز گران

خداي پريسا و آهنگران

 

خداي سياه و خداي سپيد

خداي شراره خداي اميد

         ***

«به نام خداوند خورشيد و ماه»

خداوند شيخ و خداوند شاه

 

خداي جهنم، خداي بهشت

نويسنده و واضع سر نوشت

 

خداوند رحمان، خداي رحيم

خداي محمد، خداي كليم

 

خداي مسلمان، خداي يهود

خدايي كه يكسان خدايي نمود

 

« خدا كه ز ناچيز، چيز آفريد »

زن و مردها را تميز آفريد

 

خدايي كه هم كفش و كيف آفريد

فقط بعضيا را كثيف آفريد

 

«خدايي كه از نيست ، هست آفريد

جهان را بلندا و پست آفريد»

 

نه كس را به كس برتري داده است

نه كس را به كس سروري داده است

 

نه گفته ست اين برتر و بهتر است

و يا اين غلام است و آن مهتر است

 

كجا گفت يكي بنده و ديگري

نمايد به كل جهان سروري

 

همه خلق آزاد و وارسته اند

كه در آفرينش ز يك دسته اند!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 9:43  توسط آقابزرگ  | 

 

با سلام و پوزش خدمت همه عزیزان بهتر از جان که در این مدت بیخبری، ما را فراموش کردند و فراموش نکردند!( میخواستیم این فراموش دوم را به قرینه لفظی و معنوی و ... حذف کنیم دیدیم همچین چیز با آبروی از کار در نمی آید)

به هر جهت با تاخیر دو هفته ای  گزارش عصرشعر" در حلقه رندان" گرگان را خدمت شما عزیزان در یک پست بسیار طولانی ارایه میکنم و امیدوارم که شیرینی  اشعار دوستان طنز پرداز تلخی و خستگی ناشی از مطول بودن این پست را کاهش دهد.

و اما بعد: روز بیست و سوم آبان  عصرشعر" در حلقه رندان" گرگان در حالی شروع شد که همه در سالن سینمای محل بر گزاری مراسم، منتظر رسیدن مهمانان طنز پرداز بودند. و وقتی این انتظار طولانی شد، مسئولان برگزاری با پخش  فیلم مراسم سال قبل سر مهمانان را گرم کردند و خوب، این موضوع هم کم پرفایده نبود بخصوص برای کسانی که سال قبل نتوانسته بودند در مراسم شرکت کنند همزمان از هردو مراسم محضوض شدند.

پس از اقدامات رسمی برگزاری این گونه مراسم – قرائت قرآن و سرود ملی-  آقای علیرضا معینی مجری با سابقه صدا و سیما – که انصافا" هم از صدای خوبی برخوردار بود و هم از سیمای خوبی- جلسه را شروع کرد. اولین طناز جناب آقای انوش ضرغامی از طنز پردازان گرگانی بود که کارش را با چند شوخی  و دستکاری در شعر حافظ و دیگر بزرگان شروع کرد و در خاتمه هم شعری در وصف مادر خواند که متاسفانه علی رغم پیگیریهای انجام شده اشعار ایشان به دست بنده نرسید.

مجری جلسه به عنوان نفر دوم، این بنده حقیر را فرا خواندند که بنده هم چند شعر از همین شعرهای جدید و قدیم که در وبلاگ هست را عرضه کردیم.

 سومین طناز این جلسه آقای جواد نوری دارنده وبلاگ شهر آشوب از شهر علم و ادب همدان بود. که شعر زیبا و طولانی زیر را قرائت کرد:

روبهی  قالب  پنیری دید

به دهان برگرفت و زود دوید

رفت ورفت و رسید در باغی

که درآن داشت لانه ای زاغی

زاغ آن پرفریب حیلت کار

رفت زیر درخت دیگر بار

گفت به به چقدر زیبایی

وه چه گوشی عجب سروپایی

وه عجب سینه ای عجب رانی

چقدر خوشگلی چه مامانی

کی عمل کرده ای دماغت را

که بدین حد شدست سربالا؟

وقت اگر داری ای رفیق الان

اندکی از برای بنده بخوان

قصه زاغ چونکه اخر شد

دل زکف داد روبه و خر شد

به زمین برنهاد قطعه پنیر

چشم خود بست تا بخواند سیر

زاغک قصه  آن  پنیر ربود

دید روبه که چون پنیر نبود

گفت نفرین برچشمی که بیهوده بسته شود//

سمت پایین کنار یک دیوار

خر پیری نشسته بود نزار

شامه اش چون شنید بوی پنیر

عینهو برق رفت سوی پنیر

گفت به به  چقدر  زیبایی

وه چه گوشی عجب سروپایی

من زنم روی گونه های تو بوس

زاغ هستی عزیز یا طاووس؟

توبدین خوشگلی ببین حالا

مادرت چیست آه واویلا؟

کرده ای در تنت لباسی تنگ

نیست بالاتراز سیاهی رنگ

تن خودشسته ای به مشکین تاژ

طفل احساس میکنی کورتاژ

ای فدای تو بهر بنده بخوان

اندکی از برای خنده بخوان

زاغ گفت احمق این کلکها دیگه قدیمی شده برو پی کارت/

گفت این را ولی پنیر افتاد

ازهوا   ان  پنیر  زیر  افتاد

آن پنیر ازمیان ره برداشت

 فکرهای زیاد درسر داشت

شیری انجا نشسته بود درشت

 سخن از تازیانه گفتی ومشت

صحنه را چونکه دید شد در کف

رفت نزدیک خر به شورو شعف

گفت به چه الاغ زیبایی

وه چه گوشی عجب سروپایی

خوشگل ماهرو به بنده بگو

تو  الاغی  عزیز  یا  آهو؟

خوش صدایی وداریوش منی

تو حمیرایی وگوگوش منی

دشمنی را از این به بعد ولش

عرعری نیز پیش بنده بکش

قصه شیر هم چو اخر شد

حرف پایان گرفت  و خر خرشد

البته خر که بود ولی خرتر شد وشروع کرد به خواندن

پنیرم ازدهنش افتاد شیر برداشت و فرار کرد

دردهانش پنیر بود آن شیر

شیر میرفت ودر دهانش پنیر

زان کیاست بخویش مببالید

به خود از پشت وپیش میبالید

با خری رفته در هماغوشی

به خودش داده بود سردوشی

اندکی گرچه بود پول گرا

 منطقی بود وسخت اصول گرا

در مسیری که راه میپیمود

 با خودش اختلاط می فرمود

بود خرگوش کوچکی در راه

بسکه شیر افکنیده بود به چاه

چاه را پر نموده بود از شیر

زان عمل هیچگه نمیشد سیر

شیر ما چون براو هویدا شد

 هیجانش دوباره بالا شد

گفت با خود که جانمی جان شیر

شیری اندر دهان خویش پنیر

گفت با شیر ای امیر ای شاه

شیری آنجا نشسته در بن چاه

 در ته چاه رفته زشت سرشت

فحش میداد خواهرت را زشت

داد میزد امیر خلق منم

خواستم بردهان او بزنم

گفتم اول بهت بگم بعدن

حالیا گفتم این وظیفه من

چیز آن شیر زان سخن میسوخت

غیرتی شد ازان سخن افروخت

شیر میرفت وتیز هوش جوان

دم اورا گرفت وگفت بمان

ای دلیر وامیر   جنگل  ما

خوشگل بی نظیر جنگل ما

عاشقم بر صدای بی خش تو

 وان صدا و نوای  دلکش تو

یعنی اول   پنیر را  بگذار

بعدازان حمله کن بران غدار

سینه صافید و حنجره سازید

 چشم خود بست وچهچه اغازید

خوب معلومه که پنیر افتاد دیگه خرگوش پنیرو برداشت وزد به چاک

گوشخر آن پنیر را کش رفت

شیر هم چون پنیر دستش رفت

مثل جت رنجری به راه افتاد

با غضب اندرون چاه افتاد

رفت زیر درخت گردویی

 روی شاخه خروس پر رویی

تاج برسر نهاده ا ما مفت

رفت خرگوش  پیش او وبگفت

وه چه تاجی چه تخت زیبایی

تکیه کردی به تخت زیبایی

وقت اگر داری ای رفیق الان

اندکی از برای بنده  بخوان

گفت احمق پنیر در کف تست

تو بباید بخوانی ای مخ سست

گفت خرگوش نیک  میدانم

توبخوان بنده  نیز  میخوانم

خروس در میانه سخن گردن فراز کرده وسوی راه مینگریست

گفت چه میبینی؟گفت حیوانی میبینم با گوشهای پهن ودم دراز

روی اما نهاده است وچنان می اید که پرشیا در خیابان

گفت حتما فیل است من اصلا ازش خوشم نمیاد وپنیر را انداخت وفرار

کرد. خروس پنیر را برداشت

رفت رفت ورسید تالابی

که نشسته دران دو مرغابی

چشمهاشان زاشکشان پر بود

اشکهاشان زجشم شرشربود

به جلو رفت و زان دوتا پرسید

که برای چه زار میگریید؟

آن دو گفتند اب این تالاب

خشک گشته ست عینهو مرداب

نتوانیم اینطرفها زیست

ماندن اینجا صلاح ماها نیست

اندورا گفت آن خروس جوان

 که مراهم به جان مادرتان

ببریدم به هرکجا که روید

هرکجایی که میروید برید

آندو گفتند باخروس دهی

باید اول کرایه اش بدهی

آن کرایه پنیر در نک تست

مایلی ردنمای چابک وچست

خروس قبول کردوپنیر را به انها داد انها هم رفتندو

چوبی اوردندو بدون اینکه خروس راسوارکنند پرواز کردند

از بالای دهی که عبور میکردند مردم هورا میکشیدند

انهاهم عصبانی شدند وپنیر را ول کردند

درکنار خطوط سیم پیام

 خارج از ده دو کاج روییدند

سالیان  دراز  مردم  ده

 آندو را چون دو دوست میدیدند

  ان پنیر آمد وبه روی یکی

  اوفتاد این یکی گفت زکی

   کاج همسایه گفت با سردی

   این چه نا اهلیست ونامردی؟

    زیر   شلاق   تازیانه   باد

   خم شدو روی دیگری افتاد

   ان یکی هم کمی تکانی خورد

    عصبانی شد اینوری افتاد

     سرسری چون براونگاهی کرد

     روی اونیز سرسری افتاد

    این بران فحش داد آن بر این

   وه ندانی چه محشری افتاد

    این درافتاد روی آن چون چیز

     گفت ابله زروی من برخیز

   ای به روحت اگر تورا روح است

   روی بنده نخواب مکروه است

   هردوتا کاج بر زمین خوردند

   ریشه هاشان برون شد ومردند.

   مرکز ارتباط دید انروز

   انتقال پیام ممکن نیست

   گشت عازم گروه پی جویی

    تا ببینند عیب کار ازچیست

  امدندو دیدند دوتا کاج افتاده اند وسیم هارا پاره کرده اند آنهاهم

   عصبانی شدندو با تبر  ان دو کاج سنگدل را تکه تکه کردند وانتقام

    دولت را از آنها گرفتند

 ادامه دارد............

 

  

نفر بعدی جناب آقای عباس حسین نژاد دارنده وبلاگ  "و اگر کرم نبود بعضی ها چیزی کم داشتند و دانش آموخته رشته ی زبان و ادبیات ژاپنی دانشکدهی زبانهای خارجی دانشگاه تهران و از هنرمندان شمالی مرکز نشین بود که به خاطر ظاهر ایشان بعضی از دوستان فکر میکردند ایشان از نیروهای امنیتی هستند ولی وقتی چند نمونه از کارهایشان را خواندند دیدند که نه بابا طرف خودی هست. که متاسفانه مطالب ایشان هم به دست من نرسید.

زمان استراحت و پذیرای بود که آقای حسین عبدی مسئول دفتر طنز استان گلستان و از شاعران با سابقه و خوب گرگانی از فرصت نهایت استفاده را کرد و با خواندن چند رباعی مدیر کلی و ... و قطعه " از چین بیاریم" در استقبال از شعر مهدی استاد احمد در حین پذیرای کام مهمانان را دو چندان شیرین کرد.

خیاروپرتقال از چین بیاریم
کلاه و کفش و شال از چین بیاریم

لباس زیر و رو-رویم به دیوار-
به عنوان مثال ، از چین بیاریم

سفر رفتیم، سوغات جنوب و
ره آورد شمال از چین بیاریم

برای پاچه‌خواران، پاچه مالان
اگر شد  دستمال از چین بیاریم

برادر با برادر باز با باز
سگ زرد و شغال از چین بیاریم

"
به دست خود درختی می نشانم"
به شرطی که نهال از چین بیاریم

شنیدم اهل حالی یکوری گفت:
عمو! شیخ و ژغال اژ چین بیاریم

وزیر کار در کابینه فرمود:
عزیزان! اشتغال از چین بیاریم

رئیس کل بانک مرکزی گفت:
اگر هم شد "ریال" از چین بیاریم

برای اهل درس و بحث و دانش
کتاب "قیل و قال" از چین بیاریم

برای دست، فرمان از فلان جا
برای پا پدال از چین بیاریم

برای چانه، چال از هر کجا شد
برای گونه، خال از چین بیاریم

شبی در خواب من "رستم" چنین گفت:
هلا سیمرغ و زال از چین بیاریم

برای حلقه رندان ایران
هفشتا اهل حال از چین بیاریم

مهدی تمیزی نویسنده کتابهای طنز"نصفهان"، " طنز و شوخ طبعی در کشکول شیخ بهایی" و راپورتهای ملوکانه و از طنازان اصفهانی هم به عنوان نفر بعدی با کارهای زیبایش نشاطی به جلسه عطا فرمود که متاسفانه مطالب ایشان هم به دست ما نرسید.

نفر بعدی جناب مهدی استاد احمد دارنده وبلاگ  به هیچ عنوان بود که ظاهرا" خستگی راه باعث عدم سر حالی ایشان شده بود با دو شعر مهمانان را نواختند.

یک سکه اگر مانده از آن مایه‌ی ناز
یا رب تو کلید بانک در چاه انداز
ای خاوری دزد به مشرق برگرد
وا کن گره از گم شدن شندرغاز

سندا تو لپ‌تابه
وکیلم رو می‌خوام
وکیلم اگر خوابه
وزیرم رو می‌خوام

خواب است بیدارش کنید
حرفای بد بارش کنید
گویی فراری اومده
میلیون‌دلاری اومده

اومده پولتو، چک‌پولتو، سفیدچکتو، سیه‌نومه‌تو بگیرد ببرد

سندا تو لپ‌تابه
وکیلم رو می‌خوام
وکیلم اگر خوابه
وزیرم رو می‌خوام
وزیرم اگر خوابه
رییسش رو می‌خوام
رییسش اگر خوابه
دیگه کش نمی‌دم!

امیر سادات موسوی جوان خوش ذوق ملایری دانشجوی تهران و دارای وبلاگ دلهرهای خود نویس  نفر بعدی بودند که گفتند:

- نماینده تاکستان: دولت به جای سفر، به وعده‌های سفرهای قبلی عمل کند

 

ای کاش مرا زیادتر بشناسی

اخلاق ِ مرا ز هر نظر بشناسی 

 

خوش قول ترین دولتِ تاریخم من

بایست مرا توی سفر بشناسی

 

 

- نماینده ی اهواز: سوال از رییس‌جمهور، جایگاه دولت را تقویت می‌کند

 

روزی، دو سه تا از وزرای دولت

گفتند: چه چیزیست دوای دولت؟

 

گفتیم: سوال از رئیس ِ جمهور 

بسیار مقویست برای دولت

 

 

- فردوسی‌پور:  آن دو بازیکن ِ پیروزی بدشانس اند!

 

مردم همه هرچه بود را فهمیدند

دانلود نموده، هِرّ و هر خندیدند

 

ما کار بدی نکرده بودیم، ولی

از شانس ِ بد ِ ما، همه ما را دیدند 

 

 

- رسایی:  برخی از موارد شکایت از رجانیوز خنده‌دار است!

 

گاهی جلوی رسانه‌ها می‌خندیم

گاهی پس ِ پرده در خفا می‌خندیم

 

هروقت شکایتی نمایید ز ما

آهسته به این کار ِ شما می‌خندیم 

 

.

 

بگذار قلم را به غزل بسپارم

شاید گره‌ای باز شود از کارم

 

پرسید مگر تو هم غزل می‌گویی؟

گفتم پ نه پ فقط رباعی دارم

 

.

 

وبخشی از یک مسمطِ که مشترکاً با سعیدطلایی سروده بود:

 

بشنو از من چون که جرأت می‌کنم

کله‌ام را در سیاست می‌کنم

انتقاداتی به دولت می‌کنم

یا به مسئولین جسارت می‌کنم

 

تا بفهمم مشکلی گر هست، چیست؟

کار و بار ِ مملکت شوخی که نیست! 

 

 

تا در ایران گشته جاری جوی نفت

می‌دهد هر سازمانی بوی نفت

دستمان مانده‌ست در گیسوی نفت

پاچه‌هامان گیرکرده توی نفت

 

غافلیم از اینکه اینها رفتنی‌ست

کار و بار مملکت شوخی که نیست

 

 

ناصر فیض مسئول دفتر طنز حوزه هنری کشور و آشپز وبلاگ  املت دسته دار که این بار بر خلاف سال قبل با محاسن!! بسیار و بلند آمده بود با دعوت مجری پشت میکروفن قرار گرفت و چند شوخی با حافظ و دیگر رندان درگذشته کرد.

 

به آب روشن مي عارفي طهارت كرد
و رفته رفته به اين كار زشت عادت كرد!

- برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
ليلي آمد دم در،گفت:بيا برق آمد!

- آمد از پرده به مجلس عرقش پاك كنيد
تا نگويند حريفان كه چرا خيس آمد!

- سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد
بي خبر بود كه ما مشترك كيهانيم!!

- مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش
گفت:دنياشده از مشكل پر،اين هم روش!

- ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم
اما نه فرت و فرت!كه يكبار ديده ايم!

- اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را
به دستش مي دهم كاري كه بار آخرش باشد!

- پيرهن چاك و غزلخوان و صراحي در دست
آنقدر عربده زد آبروي ما را برد!

- وفا مجوي ز دشمن كه پرتوي ندهد
چراغ موشي دشمن كنار ليزر دوست!!

- چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را
ولي از روي پايم خواهشاً بردار دستت را!

- من بيچاره هم از اهل سلامت بودم
بس كه رفتم به چكاپ اين همه بيمار شدم

- سحرم دولت بيدار به بالين آمد
گفت بر خيز كه معشوق تو از چين آمد!

- غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
اگر چه له شود اما شكايتي نكند!

دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک
رند باید چیز دیگر را نگهداری کند!

به هر که می نگری کرده اقتدا به یزید
مگر نسیم مروت در این هوا نوزید!؟

تو را که حسن خداداده است و حجله ی بخت
چرا به مهریه کردی شرایطت را سخت ؟!

چمن خوش است و هوا دلکش است و می بیغش
مرا فقط نگرانی ز گشت ارشاد است!

سایر اعضای خود را امتحان کردی،کنون
جامه ای در نیکنامی نیز می باید درید!

در خانه ات اگر که به جز رخت پاره نیست
جانا گناه طالع و بخت ستاره نیست!

دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز!!!

تا به دامن ننشیند ز نسیمت گردی
دائما دل نگرانم نکند برگردی!

حاصل کار گه کون و مکان این همه نیست!
ظاهرا حاجت تفسیر و بیان این همه نیست!

 

و سپس مهمانان را به شنیدن شعر زیبای کلید مفتخر کرد که مورد توجه اکثر قفل و کلید داران قرار گرفت.

 

وا میشود به عادت معمول با کلید

هر قفل و در،به دست شما هست تا کلید

 

درها بدون شک،همگی باز می شوند

در قفلشان فرو برود هر کجا، کلید

 

در را برای باز شدن آفریده اند

اما به شرط آن که بود با شما کلید

 

وقتی که قفل باز شود با فشار دست

یعنی که قفل وا شده اما نه با کلید!

 

" از اتفاق های درون اتاق ها "

" دارد هزار خاطره و ماجرا،کلید "

 

 "در ها همیشه مسئله دارند " جالب است!

از راه قفل رابطه دارند با کلید

 

هرگز گشودن در بسته گناه نیست

وقتی که آفریده برایش خدا کلید

 

تا بوده،بوده یک تنه مشکل تراش،قفل

تا بوده،بوده یک سره مشکل گشا ٬ کلید

 

قفلی که فکر باز شدن نیست در سرش

حالا تو هی بساز براش از طلا، کلید

 

گاهی اگر نخورد به در، یا که سخت خورد

باید که اندکی بشود جا به جا،کلید

 

زیرا به هیچ درد پس از آن نمی خورد

قفلی که رفته داخل آن، را به را، کلید

 

گاهی که در به سعی خودش باز می شود

یعنی که احتیاج ندارد به ما، کلید

 

این یک سفارش است،که حتماً عمل کنید!

حالا که مثل بنده اسیر مشاکلید

 

آدم برای کار مهم، گاه لازم است

از روی هر کلید بسازد دو تا کلید

 

من خانه ام نمونه ی یک جای ساکت است

حتی درون قفلش ، ندارد صدا،کلید

 

هرگز یکی به قفل در ما نمی خورد

بارد اگر به روی زمین از هوا ٬کلید

 

این راز خلقت است که جفت است هر چه هست

یعنی بدون قفل ندارد بقا ٬ کلید

 

آری اگر نبود به قفل احتیاج خلق

کی می شدند این همه درگیر با کلید

 

از قفل کهنه می شود آموخت عشق را

آسان ز قفل کهنه نگردد جدا، کلید

 

هرگز جدا نمی کند آن قفل را زخویش

وقتی چشیده مزه ی یک قفل را کلید

 

هر قفل با کلید خودش باز می شود

دارد بدون شک همه ی قفل ها کلید

 

مشکل گشودن است و گره باز کردن است

کارش همیشه هست در این راستا کلید

 

گاهی نگاه کن به سراپای قفل خویش

هرگز مکن به داخل آن بی هوا کلید

 

وقتی که قفل مسئله دارد، درست نیست

بردن درون مسئله تا انتها، کلید

 

یا، نه ! کلید مسئله دارد، بدون شک

از جا تکان نمی دهد آن قفل را کلید

 

وقتی کلید می شکند در درون قفل

از در بلند می شود آواز واکلید!

 

با این شکستن است که یکباره می کند

در راه قفل جان خودش را فدا،کلید

 

غیر از درون قفل خودش من شنیده ام!

باور کنید، هیچ ندارد صفا کلید

 

دل می زند به ورطه ی دریای قفل ها

وقتی که یک کلید شود نا خدا کلید

 

یارب روا مدار که بیگانگان کنند،

هرگز به قفل مام وطن آشنا، کلید!

 

روزی گره ز کار دلش باز می شود

قفلی که می کند همه شب ذکر  یا کلید!

 

بی شک کلید هست شریک گناه قفل

وقتی مسلم است برایش خطا،کلید

 

از قفل، با کلید،درست استفاده کن

کاری نکن به جان تو گردد بلا، کلید

 

یک عمر میتوان سخن از قفل یار گفت

پس در میان این همه مضمون چرا کلید!؟

 

گفتم خدا نکرده نیفتد تزلزلی

در ذهن آن کسی که نیفتاده جا،کلید

 

مفهوم پشت پرده ی آن را شکافتم

چون از کلید ذهن تو فرق است تا، کلید

 

تا وا کنم طلسم مضامین بکر را

کردم ردیف شعر خود از ابتدا، کلید

 

بادا همیشه باب فتوحش گشاده تر

صد مرحبا کلید و هزاران زها کلید!

 

صد قفل اگر به درگه او رو بیاورند

تا صبح می دهد همه شان را شفا، کلید

 

یک لحظه هم ندیدمت از قفل خود جدا

ای مظهر رفافت و مهر و وفا ،کلید!

 

افسوس بسته ماند و نشد باز، گرچه من

کردم میان قفل مضامین بسا، کلید

 

یک دل به سینه دارم و یک شهر دلستان

یارب عنایتی کن و بفرست ،شاکلید!

............................

سید عبدالجواد موسوی  شاعر مجموعه شعر "زخم و نمک" و کتاب « بر سرير خرد»(گزيده قابوس نامه )نفر آخر از مهمانان تهرانی بود که در مورد نفهمی شعر زیبایی را قرائت کرد:
 من بر آنم بشر نمی فهمد
« ناتوان » یا « قدر » نمی فهمد

نه افاضات اهل فلسفه را
کلا از هر نظر نمی فهمد

غایتش شهوت و خور و خواب است
هیچ چیز دگر نمی فهمد

یت خیر او همیشه به پا
می کند شور و شر ، نمی فهمد

می دهد هر کسی به یک شکلی
عمر خود را هدر ، نمی فهمد

می کند ازدواج یک دختر
با پسر ، چون پسر نمی فهمد

دست در دست هم اضافه کنند :
«
به جهان یک نفر نمی فهمد »

از پدر ارث برده فهمش را
اصلا این بی پدر نمی فهمد

عاشق چیزهای طولانی ست
مجمل و مختصر نمی فهمد

طنز فاخر، فکاهه ی دلقک
فرق این دو هنر نمی فهمد

تازه این نکته ی عجیبی نیست
بیش از این ها بشر نمی فهمد

فی المثل فرق « جرج ارول » را
با « رضا رهگذر » نمی فهمد 

می برد زجر چون که در همه عمر
اثر خشک و تر نمی فهمد

خشک می سوزدش ولی تر نه
زجر  ِ کم دردسر نمی فهمد

گویمش: « با خودت به داخل قبر
هیمه ی تر ببر! »، نمی فهمد

در جهنم به بدترین شکلی
می شود مستقر، نمی فهمد

اهل عبرت به هیچ عنوان نیست
در سفر، در حضر، نمی فهمد

شغل در فهم او موثر نیست
پرفسور، کارگر... نمی فهمد

در چه وضعی؟ تفاوتی نکند
طاقباز و دمر نمی فهمد

«بی سر و ته»  و یا نه «با سر و ته»
با تهش یا به سر نمی فهمد

زیر و بالاش اگرچه منفک است
لیک زیر و زبر نمی فهمد

خواه در برج «منهتن» باشد
یا به زیر «کپر» نمی فهمد

عاقلا! نزد حاکمان چو رسی
لب فروبند، «کر نمی فهمد»

هم الیزابت از خرد عاریست
هم امیر قطر نمی فهمد

جالب این که خودش نمی داند
که دگر این قدر نمی فهمد

به خیالش که مطلق فهم است
چون مصر است بر : «نمی فهمد»

نزد او هر دو شخص یکسان است
گر «فهیم» است و گر «نمی فهمد»

«نه!، ببخشید، عذر می خواهم »
 آن که از هر نظر نمی فهمد...

مایه ی افتخار ایشان است
می شود مفتخر، نمی فهمد

موقع ضرب و جرح هم نوعش
جای پا و کمر نمی فهمد

به یکی ضربه می کند از جا
شاخه اش را ثمر نمی فهمد


«
مغز یک غده ی مزاحم نیست »
حرف از این ساده تر؟، نمی فهمد

غالبا بین کل موجودات
برترین است در: «نمی فهمد»

گاو هم پیش او فلاطون است
بیشتر از بقر نمی فهمد

به خر از دیگران شبیه تر است
مثل آن جانور نمی فهمد

در حقیقت بشر به جز خر نیست
پس طبیعی ست خر نمی فهمد

 اما آخرین شعر موسوی شعر بوداری بود!!!

بیگانه ، آشـــنا ، همه را ، را به را بزن

فرقی نمی کند ، همه ، حتی مرا بزن

با جان ودل حواس خودت را به من بده

فـــرق است بین هر بزنِ بنـــده با بزن

 با مرد ، جنگ تن به تن و فارغ از دغل

نا مرد را به سبک خودش بی هوا بزن

با دختران به پاس شریعت طرف مشو

یا گر شدی ز روی کــرم با عصا بزن

مقصود از عصـا به خدا جـز عصا نبود

مشتی به ذهن فاسد خود ، بی حیا ، بزن

هر جا کسی مشاهده گردید با سگش

سگ را جدا و صاحب ســگ را جدا بزن

آن دین فروش مفسد مـــردم فریب را

محض رضــایت هـــــمه   انبـیا بزن

در خلوتی مــدیر به چنگت گـــــر اوفتاد

یا فحـــــش های بد بده او را و یا بـــزن

کیفیت کتک زدن امــــــری است ثانوی

از روبه رو نشد ، لگــــدی از قفــــا بزن

"در کارخیر حاجت هیچ استخاره نیست"

یک لحظه هم درنگ مـــکن ، مرحبا! بزن 

بعد از غذا به ویژه پس از صـــرف لوبیا

حتما سری به مقصــــــد بیت الخلا بزن 

در راه یا نشــــــــسته، تفاوت نمی کند

با قــــــــدرت تمام بزن ، چند تا بزن

چون ممکن است بعد غذا منفجر شوی

بعد ازــذا به نیت دفــــــــع بلا بزن

گر در میان جمع گــرفتار آمـــــدی

در اوج گفت و گو وســـط خنده ها بزن

در جمع های ساکت و خلوت بزن ولی

آرام و با وقار ، بدون صـــــــــدا بزن

هر چند این چنین زدنی کار مشکلی است

در حد وسع خویـــش در این راستا بزن

عِرضت اگر به باد رود بهــــتر است یا

ناگاه منفجر بشوی؟ پس هــــلا بزن

شاعر چقدر بوی بد از شعر می وزد

خوشبو کننده ای وسط بیت ها بزن

سید! چنین فکاهه ای از تو ، بعید بود

پس در تلافیش دو سه بیتی جدا بزن

واعظ! سپاه کفر همین پیش روی توست

اینک اگر که واقـــفی ، از ادعـا بزن

آن مشت را که بر بدن خویش می زنی

بر دشـــــــمن مسلم خون خدا بزن

وقتی فسرد شور همـــــایون نشان ما

بیداد را در اوج مخـــــالف رها بزن

حسن ختام برنامه شعر زیبای بود که توسط جناب آقای شریف موسوی شاعر و فعال زیست محیطی گرگان به لهجه زیبای گرگانی خوانده شد که باز هم متاسفانه به دست من نرسید. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 15:31  توسط آقابزرگ  | 

با سلام و سپاس خدمت کلیه دوستان عزیز و بهتر از جان ، به خاطر کلیه الطاف پنهان و آشکارشان نسبت به اینجانب. و پوزش  و عذر تقصیر به دلیل این که این مکان دیر به دیر آپ می شود و  به دلیل اشتغالات!! زیاد کمتر فرصت دست میدهد که به وبلاگ دوستان سر بزنم. امیدوارم که این موضوعات را حمل بر چیزی غیر از همان اشتغالات زیاد!!! نگذارید.

  خوب؛ به سلامتی و میمنت  مثل اینکه چشم شیطان کر و گوش ایشان کور بعد از قریب یک سال قراره طنز پردازان استان گلستان یه بار دیگه با همکاری حوزه هنری استان  دور هم جمع بشن و با حضور شاعران طنز پرداز کشور آقایان: ناصر فیض، عبدالجواد موسوی، مهدی استاد احمد، جواد نوری، عباس حسین نژاد، مهدی تمیزی، امیر سادات موسوی و اجرای آقای علیرضا معینی از گویندگان با سابقه صدا و سیما رندی کنند.

زمان: دوشنبه 23/8/90 ساعت  ۱۷:۳۰الی ۲۰

مکان: گرگان، خیابان 5 آذر، سینما عصر جدید(مولن رُژ)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 12:10  توسط آقابزرگ  | 

دوست خوب و فرهیخته ام  دکتر مرتضی رشیدی آشجردی که به مدد این شبکه های اجتماعی مجازی پس از 13 سال همدیگر را پیدا کردیم این تک بیت را برایم فرستاد و بنده هم چند بیتی را در پاسخ ایشان ارسال کردم.

 

خنده بد مستی است در ایام ما، هشیار باش

محتسب بو می کند اینجا دهان بسته را

........................................................................................

 

محتسب را بگو که بو نکند

بی خودی بحث و گفتگو نکند

 

نه که هر بیشه بی کس و کار است

سر به هر حفره ای فرو نکند

 

سر به هر حفره ای فرو بکند

لیک کنکاش و جستجو نکند

 

یا که کنکاش و جستجو بکند

مال همسایه در گلو نکند

 

مال همسایه در گلو بکند

دیگ همسایه دمبرو نکند

 

دیگ همسایه دمبرو بکند

خود همسایه پشت و رو نکند

 

خود همسایه پشت و رو بکند

هر چه را دید آرزو نکند

 

هر چه را دید آرزو بکند

همه اعمال بی وضو نکند

 

همه اعمال بی وضو بکند

هوس یک عدد هلو نکند

 

هوس یک عدد هلو بکند

ترک ایمان و آبرو نکند

 

گر بخواهد بی آبرو نشود

 محتسب بی خیال بو بشود

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 8:39  توسط آقابزرگ  | 

 

(1)

تپ تپ خمیر

شیشه پر پنیر

مردم آس و پاس

پولا اختلاس

دست کی بالا؟!

(2)

 تپ تپ خمیر

شیشه پر پنیر

فرششون پلاس

پولا اختلاس

دست کی بالا؟!

(3)

تپ تپ خمیر

شیشه پر پنیر

دزدا لاس و گاس

پولا اختلاس

دست کی بالا؟!

...................................................................................................

پی نوشت: در شب شعری که در شورای شهر به مناسبت روز گرگان برگزار شد خانم شاعره ای ( که متاسفانه نام ایشان را نمی دانم) شعری زیبا با تضمین این نوای قدیمی خواند که جرقه این شعر در ذهن من زده شد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 8:8  توسط آقابزرگ  | 

 

این روزا فکر میکنم دوباره باز بهار بیاد

نوبت دیدن شالی توی شالیزار بیاد

صدای برو بیا از عمو یادگار بیاد

چه چه چلچله ها از روی یک چنار بیاد

یه نفر خندید و گفتش اگه که بهار بیاد

عزیزم غصه نخور کمبزه با خیار میاد

***

این روزا فکر میکنم دوباره بارونی بشه

همه کوچه های شهر سبز و چراغونی بشه

قمری شهر دوباره غرق غزلخونی بشه

وقتی که بارون بیاد موسیقی ناودونی بشه

توی شهر صدای دیم دام دادادام دادار بیاد

عزیزم غصه نخور کمبزه با خیار میاد

***

یه نفر پیدا میشه شهر و مرمت میکنه

به دلم برات شده شادی و قسمت میکنه

واسه حل این معما کمی همت میکنه

اون که زحمتش زیاده رفع زحمت میکنه

اونی که منتظرش بودیم با یک قطار میاد

عزیزم غصه نخور کمبزه با خیار میاد

***

یه نفر زنگ میزنه فکر می کنم پستچی باشه

شهردار شهر باید یکی مثل کرباسچی باشه

برای بریدن رٌبان باید قیچی باشه

غذای نوعروسا صبح زفاف کاچی باشه

یه نفر می گفت که با یکدونه گل بهار میاد؟

 عزیزم غصه نخور کمبزه با خیار میاد

.....................................................................................................................

پی نوشت:بیستم شهریور ماه  و بزرگداشت روز گرگان، بر همه دوستداران این سرزمین اهورایی مبارک باد......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 10:36  توسط آقابزرگ  | 

 

کـارشنـاسـان زیـستــی گفتند

این روندی که هست در ایران

 

مرد و زن را زهم جدا بکنند

تو خیابان و کوچه و میدان

 

در اتوبوس و پارک و دانشگاه

مرد و زن را زهـم کنند نهان

 

مـانــده یـک راه فقـط بــرای بقــا

وقت جفت گیری و چنین و چنان

 

چون درخت و گل و نبات دگر

گرده و هاگ خود کنند افشان

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 14:1  توسط آقابزرگ  | 

 

 

يك مطلع خوب و ناب يعني زهرا

يك شيشه پر از گلاب يعني زهرا

غمـهاي دل علي فـراوان بودند

غم خـوار ابوتراب يعني زهرا

 

ایام شهادت مولی متقیان علی (ع) تسلیت باد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 12:37  توسط آقابزرگ  |