با سلام و پوزش خدمت همه عزیزان بهتر از جان که در این مدت بیخبری، ما را فراموش کردند و فراموش نکردند!( میخواستیم این فراموش دوم را به قرینه لفظی و معنوی و ... حذف کنیم دیدیم همچین چیز با آبروی از کار در نمی آید)
به هر جهت با تاخیر دو هفته ای گزارش عصرشعر" در حلقه رندان" گرگان را خدمت شما عزیزان در یک پست بسیار طولانی ارایه میکنم و امیدوارم که شیرینی اشعار دوستان طنز پرداز تلخی و خستگی ناشی از مطول بودن این پست را کاهش دهد.
و اما بعد: روز بیست و سوم آبان عصرشعر" در حلقه رندان" گرگان در حالی شروع شد که همه در سالن سینمای محل بر گزاری مراسم، منتظر رسیدن مهمانان طنز پرداز بودند. و وقتی این انتظار طولانی شد، مسئولان برگزاری با پخش فیلم مراسم سال قبل سر مهمانان را گرم کردند و خوب، این موضوع هم کم پرفایده نبود بخصوص برای کسانی که سال قبل نتوانسته بودند در مراسم شرکت کنند همزمان از هردو مراسم محضوض شدند.
پس از اقدامات رسمی برگزاری این گونه مراسم – قرائت قرآن و سرود ملی- آقای علیرضا معینی مجری با سابقه صدا و سیما – که انصافا" هم از صدای خوبی برخوردار بود و هم از سیمای خوبی- جلسه را شروع کرد. اولین طناز جناب آقای انوش ضرغامی از طنز پردازان گرگانی بود که کارش را با چند شوخی و دستکاری در شعر حافظ و دیگر بزرگان شروع کرد و در خاتمه هم شعری در وصف مادر خواند که متاسفانه علی رغم پیگیریهای انجام شده اشعار ایشان به دست بنده نرسید.
مجری جلسه به عنوان نفر دوم، این بنده حقیر را فرا خواندند که بنده هم چند شعر از همین شعرهای جدید و قدیم که در وبلاگ هست را عرضه کردیم.
سومین طناز این جلسه آقای جواد نوری دارنده وبلاگ شهر آشوب از شهر علم و ادب همدان بود. که شعر زیبا و طولانی زیر را قرائت کرد:
روبهی قالب پنیری دید
به دهان برگرفت و زود دوید
رفت ورفت و رسید در باغی
که درآن داشت لانه ای زاغی
زاغ آن پرفریب حیلت کار
رفت زیر درخت دیگر بار
گفت به به چقدر زیبایی
وه چه گوشی عجب سروپایی
وه عجب سینه ای عجب رانی
چقدر خوشگلی چه مامانی
کی عمل کرده ای دماغت را
که بدین حد شدست سربالا؟
وقت اگر داری ای رفیق الان
اندکی از برای بنده بخوان
قصه زاغ چونکه اخر شد
دل زکف داد روبه و خر شد
به زمین برنهاد قطعه پنیر
چشم خود بست تا بخواند سیر
زاغک قصه آن پنیر ربود
دید روبه که چون پنیر نبود
گفت نفرین برچشمی که بیهوده بسته شود//
سمت پایین کنار یک دیوار
خر پیری نشسته بود نزار
شامه اش چون شنید بوی پنیر
عینهو برق رفت سوی پنیر
گفت به به چقدر زیبایی
وه چه گوشی عجب سروپایی
من زنم روی گونه های تو بوس
زاغ هستی عزیز یا طاووس؟
توبدین خوشگلی ببین حالا
مادرت چیست آه واویلا؟
کرده ای در تنت لباسی تنگ
نیست بالاتراز سیاهی رنگ
تن خودشسته ای به مشکین تاژ
طفل احساس میکنی کورتاژ
ای فدای تو بهر بنده بخوان
اندکی از برای خنده بخوان
زاغ گفت احمق این کلکها دیگه قدیمی شده برو پی کارت/
گفت این را ولی پنیر افتاد
ازهوا ان پنیر زیر افتاد
آن پنیر ازمیان ره برداشت
فکرهای زیاد درسر داشت
شیری انجا نشسته بود درشت
سخن از تازیانه گفتی ومشت
صحنه را چونکه دید شد در کف
رفت نزدیک خر به شورو شعف
گفت به چه الاغ زیبایی
وه چه گوشی عجب سروپایی
خوشگل ماهرو به بنده بگو
تو الاغی عزیز یا آهو؟
خوش صدایی وداریوش منی
تو حمیرایی وگوگوش منی
دشمنی را از این به بعد ولش
عرعری نیز پیش بنده بکش
قصه شیر هم چو اخر شد
حرف پایان گرفت و خر خرشد
البته خر که بود ولی خرتر شد وشروع کرد به خواندن
پنیرم ازدهنش افتاد شیر برداشت و فرار کرد
دردهانش پنیر بود آن شیر
شیر میرفت ودر دهانش پنیر
زان کیاست بخویش مببالید
به خود از پشت وپیش میبالید
با خری رفته در هماغوشی
به خودش داده بود سردوشی
اندکی گرچه بود پول گرا
منطقی بود وسخت اصول گرا
در مسیری که راه میپیمود
با خودش اختلاط می فرمود
بود خرگوش کوچکی در راه
بسکه شیر افکنیده بود به چاه
چاه را پر نموده بود از شیر
زان عمل هیچگه نمیشد سیر
شیر ما چون براو هویدا شد
هیجانش دوباره بالا شد
گفت با خود که جانمی جان شیر
شیری اندر دهان خویش پنیر
گفت با شیر ای امیر ای شاه
شیری آنجا نشسته در بن چاه
در ته چاه رفته زشت سرشت
فحش میداد خواهرت را زشت
داد میزد امیر خلق منم
خواستم بردهان او بزنم
گفتم اول بهت بگم بعدن
حالیا گفتم این وظیفه من
چیز آن شیر زان سخن میسوخت
غیرتی شد ازان سخن افروخت
شیر میرفت وتیز هوش جوان
دم اورا گرفت وگفت بمان
ای دلیر وامیر جنگل ما
خوشگل بی نظیر جنگل ما
عاشقم بر صدای بی خش تو
وان صدا و نوای دلکش تو
یعنی اول پنیر را بگذار
بعدازان حمله کن بران غدار
سینه صافید و حنجره سازید
چشم خود بست وچهچه اغازید
خوب معلومه که پنیر افتاد دیگه خرگوش پنیرو برداشت وزد به چاک
گوشخر آن پنیر را کش رفت
شیر هم چون پنیر دستش رفت
مثل جت رنجری به راه افتاد
با غضب اندرون چاه افتاد
رفت زیر درخت گردویی
روی شاخه خروس پر رویی
تاج برسر نهاده ا ما مفت
رفت خرگوش پیش او وبگفت
وه چه تاجی چه تخت زیبایی
تکیه کردی به تخت زیبایی
وقت اگر داری ای رفیق الان
اندکی از برای بنده بخوان
گفت احمق پنیر در کف تست
تو بباید بخوانی ای مخ سست
گفت خرگوش نیک میدانم
توبخوان بنده نیز میخوانم
خروس در میانه سخن گردن فراز کرده وسوی راه مینگریست
گفت چه میبینی؟گفت حیوانی میبینم با گوشهای پهن ودم دراز
روی اما نهاده است وچنان می اید که پرشیا در خیابان
گفت حتما فیل است من اصلا ازش خوشم نمیاد وپنیر را انداخت وفرار
کرد. خروس پنیر را برداشت
رفت رفت ورسید تالابی
که نشسته دران دو مرغابی
چشمهاشان زاشکشان پر بود
اشکهاشان زجشم شرشربود
به جلو رفت و زان دوتا پرسید
که برای چه زار میگریید؟
آن دو گفتند اب این تالاب
خشک گشته ست عینهو مرداب
نتوانیم اینطرفها زیست
ماندن اینجا صلاح ماها نیست
اندورا گفت آن خروس جوان
که مراهم به جان مادرتان
ببریدم به هرکجا که روید
هرکجایی که میروید برید
آندو گفتند باخروس دهی
باید اول کرایه اش بدهی
آن کرایه پنیر در نک تست
مایلی ردنمای چابک وچست
خروس قبول کردوپنیر را به انها داد انها هم رفتندو
چوبی اوردندو بدون اینکه خروس راسوارکنند پرواز کردند
از بالای دهی که عبور میکردند مردم هورا میکشیدند
انهاهم عصبانی شدند وپنیر را ول کردند
درکنار خطوط سیم پیام
خارج از ده دو کاج روییدند
سالیان دراز مردم ده
آندو را چون دو دوست میدیدند
ان پنیر آمد وبه روی یکی
اوفتاد این یکی گفت زکی
کاج همسایه گفت با سردی
این چه نا اهلیست ونامردی؟
زیر شلاق تازیانه باد
خم شدو روی دیگری افتاد
ان یکی هم کمی تکانی خورد
عصبانی شد اینوری افتاد
سرسری چون براونگاهی کرد
روی اونیز سرسری افتاد
این بران فحش داد آن بر این
وه ندانی چه محشری افتاد
این درافتاد روی آن چون چیز
گفت ابله زروی من برخیز
ای به روحت اگر تورا روح است
روی بنده نخواب مکروه است
هردوتا کاج بر زمین خوردند
ریشه هاشان برون شد ومردند.
مرکز ارتباط دید انروز
انتقال پیام ممکن نیست
گشت عازم گروه پی جویی
تا ببینند عیب کار ازچیست
امدندو دیدند دوتا کاج افتاده اند وسیم هارا پاره کرده اند آنهاهم
عصبانی شدندو با تبر ان دو کاج سنگدل را تکه تکه کردند وانتقام
دولت را از آنها گرفتند
ادامه دارد............
نفر بعدی جناب آقای عباس حسین نژاد دارنده وبلاگ "و اگر کرم نبود بعضی ها چیزی کم داشتند و دانش آموخته رشته ی زبان و ادبیات ژاپنی دانشکدهی زبانهای خارجی دانشگاه تهران و از هنرمندان شمالی مرکز نشین بود که به خاطر ظاهر ایشان بعضی از دوستان فکر میکردند ایشان از نیروهای امنیتی هستند ولی وقتی چند نمونه از کارهایشان را خواندند دیدند که نه بابا طرف خودی هست. که متاسفانه مطالب ایشان هم به دست من نرسید.
زمان استراحت و پذیرای بود که آقای حسین عبدی مسئول دفتر طنز استان گلستان و از شاعران با سابقه و خوب گرگانی از فرصت نهایت استفاده را کرد و با خواندن چند رباعی مدیر کلی و ... و قطعه " از چین بیاریم" در استقبال از شعر مهدی استاد احمد در حین پذیرای کام مهمانان را دو چندان شیرین کرد.
خیاروپرتقال از چین بیاریم
کلاه و کفش و شال از چین بیاریم
لباس زیر و رو-رویم به دیوار-
به عنوان مثال ، از چین بیاریم
سفر رفتیم، سوغات جنوب و
ره آورد شمال از چین بیاریم
برای پاچهخواران، پاچه مالان
اگر شد دستمال از چین بیاریم
برادر با برادر باز با باز
سگ زرد و شغال از چین بیاریم
"به دست خود درختی می نشانم"
به شرطی که نهال از چین بیاریم
شنیدم اهل حالی یکوری گفت:
عمو! شیخ و ژغال اژ چین بیاریم
وزیر کار در کابینه فرمود:
عزیزان! اشتغال از چین بیاریم
رئیس کل بانک مرکزی گفت:
اگر هم شد "ریال" از چین بیاریم
برای اهل درس و بحث و دانش
کتاب "قیل و قال" از چین بیاریم
برای دست، فرمان از فلان جا
برای پا پدال از چین بیاریم
برای چانه، چال از هر کجا شد
برای گونه، خال از چین بیاریم
شبی در خواب من "رستم" چنین گفت:
هلا سیمرغ و زال از چین بیاریم
برای حلقه رندان ایران
هفشتا اهل حال از چین بیاریم
مهدی تمیزی نویسنده کتابهای طنز"نصفهان"، " طنز و شوخ طبعی در کشکول شیخ بهایی" و راپورتهای ملوکانه و از طنازان اصفهانی هم به عنوان نفر بعدی با کارهای زیبایش نشاطی به جلسه عطا فرمود که متاسفانه مطالب ایشان هم به دست ما نرسید.
نفر بعدی جناب مهدی استاد احمد دارنده وبلاگ به هیچ عنوان بود که ظاهرا" خستگی راه باعث عدم سر حالی ایشان شده بود با دو شعر مهمانان را نواختند.
یک سکه اگر مانده از آن مایهی ناز
یا رب تو کلید بانک در چاه انداز
ای خاوری دزد به مشرق برگرد
وا کن گره از گم شدن شندرغاز
سندا تو لپتابه
وکیلم رو میخوام
وکیلم اگر خوابه
وزیرم رو میخوام
خواب است بیدارش کنید
حرفای بد بارش کنید
گویی فراری اومده
میلیوندلاری اومده
اومده پولتو، چکپولتو، سفیدچکتو، سیهنومهتو بگیرد ببرد
سندا تو لپتابه
وکیلم رو میخوام
وکیلم اگر خوابه
وزیرم رو میخوام
وزیرم اگر خوابه
رییسش رو میخوام
رییسش اگر خوابه
دیگه کش نمیدم!
امیر سادات موسوی جوان خوش ذوق ملایری دانشجوی تهران و دارای وبلاگ دلهرهای خود نویس نفر بعدی بودند که گفتند:
- نماینده تاکستان: دولت به جای سفر، به وعدههای سفرهای قبلی عمل کند
ای کاش مرا زیادتر بشناسی
اخلاق ِ مرا ز هر نظر بشناسی
خوش قول ترین دولتِ تاریخم من
بایست مرا توی سفر بشناسی
- نماینده ی اهواز: سوال از رییسجمهور، جایگاه دولت را تقویت میکند
روزی، دو سه تا از وزرای دولت
گفتند: چه چیزیست دوای دولت؟
گفتیم: سوال از رئیس ِ جمهور
بسیار مقویست برای دولت
- فردوسیپور: آن دو بازیکن ِ پیروزی بدشانس اند!
مردم همه هرچه بود را فهمیدند
دانلود نموده، هِرّ و هر خندیدند
ما کار بدی نکرده بودیم، ولی
از شانس ِ بد ِ ما، همه ما را دیدند
- رسایی: برخی از موارد شکایت از رجانیوز خندهدار است!
گاهی جلوی رسانهها میخندیم
گاهی پس ِ پرده در خفا میخندیم
هروقت شکایتی نمایید ز ما
آهسته به این کار ِ شما میخندیم
.
بگذار قلم را به غزل بسپارم
شاید گرهای باز شود از کارم
پرسید مگر تو هم غزل میگویی؟
گفتم پ نه پ فقط رباعی دارم
.
وبخشی از یک مسمطِ که مشترکاً با سعیدطلایی سروده بود:
بشنو از من چون که جرأت میکنم
کلهام را در سیاست میکنم
انتقاداتی به دولت میکنم
یا به مسئولین جسارت میکنم
تا بفهمم مشکلی گر هست، چیست؟
کار و بار ِ مملکت شوخی که نیست!
تا در ایران گشته جاری جوی نفت
میدهد هر سازمانی بوی نفت
دستمان ماندهست در گیسوی نفت
پاچههامان گیرکرده توی نفت
غافلیم از اینکه اینها رفتنیست
کار و بار مملکت شوخی که نیست
ناصر فیض مسئول دفتر طنز حوزه هنری کشور و آشپز وبلاگ املت دسته دار که این بار بر خلاف سال قبل با محاسن!! بسیار و بلند آمده بود با دعوت مجری پشت میکروفن قرار گرفت و چند شوخی با حافظ و دیگر رندان درگذشته کرد.
به آب روشن مي عارفي طهارت كرد
و رفته رفته به اين كار زشت عادت كرد!
- برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
ليلي آمد دم در،گفت:بيا برق آمد!
- آمد از پرده به مجلس عرقش پاك كنيد
تا نگويند حريفان كه چرا خيس آمد!
- سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد
بي خبر بود كه ما مشترك كيهانيم!!
- مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش
گفت:دنياشده از مشكل پر،اين هم روش!
- ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم
اما نه فرت و فرت!كه يكبار ديده ايم!
- اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را
به دستش مي دهم كاري كه بار آخرش باشد!
- پيرهن چاك و غزلخوان و صراحي در دست
آنقدر عربده زد آبروي ما را برد!
- وفا مجوي ز دشمن كه پرتوي ندهد
چراغ موشي دشمن كنار ليزر دوست!!
- چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را
ولي از روي پايم خواهشاً بردار دستت را!
- من بيچاره هم از اهل سلامت بودم
بس كه رفتم به چكاپ اين همه بيمار شدم
- سحرم دولت بيدار به بالين آمد
گفت بر خيز كه معشوق تو از چين آمد!
- غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
اگر چه له شود اما شكايتي نكند!
دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک
رند باید چیز دیگر را نگهداری کند!
به هر که می نگری کرده اقتدا به یزید
مگر نسیم مروت در این هوا نوزید!؟
تو را که حسن خداداده است و حجله ی بخت
چرا به مهریه کردی شرایطت را سخت ؟!
چمن خوش است و هوا دلکش است و می بیغش
مرا فقط نگرانی ز گشت ارشاد است!
سایر اعضای خود را امتحان کردی،کنون
جامه ای در نیکنامی نیز می باید درید!
در خانه ات اگر که به جز رخت پاره نیست
جانا گناه طالع و بخت ستاره نیست!
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز!!!
تا به دامن ننشیند ز نسیمت گردی
دائما دل نگرانم نکند برگردی!
حاصل کار گه کون و مکان این همه نیست!
ظاهرا حاجت تفسیر و بیان این همه نیست!
و سپس مهمانان را به شنیدن شعر زیبای کلید مفتخر کرد که مورد توجه اکثر قفل و کلید داران قرار گرفت.
وا میشود به عادت معمول با کلید
هر قفل و در،به دست شما هست تا کلید
درها بدون شک،همگی باز می شوند
در قفلشان فرو برود هر کجا، کلید
در را برای باز شدن آفریده اند
اما به شرط آن که بود با شما کلید
وقتی که قفل باز شود با فشار دست
یعنی که قفل وا شده اما نه با کلید!
" از اتفاق های درون اتاق ها "
" دارد هزار خاطره و ماجرا،کلید "
"در ها همیشه مسئله دارند " جالب است!
از راه قفل رابطه دارند با کلید
هرگز گشودن در بسته گناه نیست
وقتی که آفریده برایش خدا کلید
تا بوده،بوده یک تنه مشکل تراش،قفل
تا بوده،بوده یک سره مشکل گشا ٬ کلید
قفلی که فکر باز شدن نیست در سرش
حالا تو هی بساز براش از طلا، کلید
گاهی اگر نخورد به در، یا که سخت خورد
باید که اندکی بشود جا به جا،کلید
زیرا به هیچ درد پس از آن نمی خورد
قفلی که رفته داخل آن، را به را، کلید
گاهی که در به سعی خودش باز می شود
یعنی که احتیاج ندارد به ما، کلید
این یک سفارش است،که حتماً عمل کنید!
حالا که مثل بنده اسیر مشاکلید
آدم برای کار مهم، گاه لازم است
از روی هر کلید بسازد دو تا کلید
من خانه ام نمونه ی یک جای ساکت است
حتی درون قفلش ، ندارد صدا،کلید
هرگز یکی به قفل در ما نمی خورد
بارد اگر به روی زمین از هوا ٬کلید
این راز خلقت است که جفت است هر چه هست
یعنی بدون قفل ندارد بقا ٬ کلید
آری اگر نبود به قفل احتیاج خلق
کی می شدند این همه درگیر با کلید
از قفل کهنه می شود آموخت عشق را
آسان ز قفل کهنه نگردد جدا، کلید
هرگز جدا نمی کند آن قفل را زخویش
وقتی چشیده مزه ی یک قفل را کلید
هر قفل با کلید خودش باز می شود
دارد بدون شک همه ی قفل ها کلید
مشکل گشودن است و گره باز کردن است
کارش همیشه هست در این راستا کلید
گاهی نگاه کن به سراپای قفل خویش
هرگز مکن به داخل آن بی هوا کلید
وقتی که قفل مسئله دارد، درست نیست
بردن درون مسئله تا انتها، کلید
یا، نه ! کلید مسئله دارد، بدون شک
از جا تکان نمی دهد آن قفل را کلید
وقتی کلید می شکند در درون قفل
از در بلند می شود آواز واکلید!
با این شکستن است که یکباره می کند
در راه قفل جان خودش را فدا،کلید
غیر از درون قفل خودش من شنیده ام!
باور کنید، هیچ ندارد صفا کلید
دل می زند به ورطه ی دریای قفل ها
وقتی که یک کلید شود نا خدا کلید
یارب روا مدار که بیگانگان کنند،
هرگز به قفل مام وطن آشنا، کلید!
روزی گره ز کار دلش باز می شود
قفلی که می کند همه شب ذکر یا کلید!
بی شک کلید هست شریک گناه قفل
وقتی مسلم است برایش خطا،کلید
از قفل، با کلید،درست استفاده کن
کاری نکن به جان تو گردد بلا، کلید
یک عمر میتوان سخن از قفل یار گفت
پس در میان این همه مضمون چرا کلید!؟
گفتم خدا نکرده نیفتد تزلزلی
در ذهن آن کسی که نیفتاده جا،کلید
مفهوم پشت پرده ی آن را شکافتم
چون از کلید ذهن تو فرق است تا، کلید
تا وا کنم طلسم مضامین بکر را
کردم ردیف شعر خود از ابتدا، کلید
بادا همیشه باب فتوحش گشاده تر
صد مرحبا کلید و هزاران زها کلید!
صد قفل اگر به درگه او رو بیاورند
تا صبح می دهد همه شان را شفا، کلید
یک لحظه هم ندیدمت از قفل خود جدا
ای مظهر رفافت و مهر و وفا ،کلید!
افسوس بسته ماند و نشد باز، گرچه من
کردم میان قفل مضامین بسا، کلید
یک دل به سینه دارم و یک شهر دلستان
یارب عنایتی کن و بفرست ،شاکلید!
............................
سید عبدالجواد موسوی شاعر مجموعه شعر "زخم و نمک" و کتاب « بر سرير خرد»(گزيده قابوس نامه )نفر آخر از مهمانان تهرانی بود که در مورد نفهمی شعر زیبایی را قرائت کرد:
من بر آنم بشر نمی فهمد
« ناتوان » یا « قدر » نمی فهمد
نه افاضات اهل فلسفه را
کلا از هر نظر نمی فهمد
غایتش شهوت و خور و خواب است
هیچ چیز دگر نمی فهمد
یت خیر او همیشه به پا
می کند شور و شر ، نمی فهمد
می دهد هر کسی به یک شکلی
عمر خود را هدر ، نمی فهمد
می کند ازدواج یک دختر
با پسر ، چون پسر نمی فهمد
دست در دست هم اضافه کنند :
« به جهان یک نفر نمی فهمد »
از پدر ارث برده فهمش را
اصلا این بی پدر نمی فهمد
عاشق چیزهای طولانی ست
مجمل و مختصر نمی فهمد
طنز فاخر، فکاهه ی دلقک
فرق این دو هنر نمی فهمد
تازه این نکته ی عجیبی نیست
بیش از این ها بشر نمی فهمد
فی المثل فرق « جرج ارول » را
با « رضا رهگذر » نمی فهمد
می برد زجر چون که در همه عمر
اثر خشک و تر نمی فهمد
خشک می سوزدش ولی تر نه
زجر ِ کم دردسر نمی فهمد
گویمش: « با خودت به داخل قبر
هیمه ی تر ببر! »، نمی فهمد
در جهنم به بدترین شکلی
می شود مستقر، نمی فهمد
اهل عبرت به هیچ عنوان نیست
در سفر، در حضر، نمی فهمد
شغل در فهم او موثر نیست
پرفسور، کارگر... نمی فهمد
در چه وضعی؟ تفاوتی نکند
طاقباز و دمر نمی فهمد
«بی سر و ته» و یا نه «با سر و ته»
با تهش یا به سر نمی فهمد
زیر و بالاش اگرچه منفک است
لیک زیر و زبر نمی فهمد
خواه در برج «منهتن» باشد
یا به زیر «کپر» نمی فهمد
عاقلا! نزد حاکمان چو رسی
لب فروبند، «کر نمی فهمد»
هم الیزابت از خرد عاریست
هم امیر قطر نمی فهمد
جالب این که خودش نمی داند
که دگر این قدر نمی فهمد
به خیالش که مطلق فهم است
چون مصر است بر : «نمی فهمد»
نزد او هر دو شخص یکسان است
گر «فهیم» است و گر «نمی فهمد»
«نه!، ببخشید، عذر می خواهم »
آن که از هر نظر نمی فهمد...
مایه ی افتخار ایشان است
می شود مفتخر، نمی فهمد
موقع ضرب و جرح هم نوعش
جای پا و کمر نمی فهمد
به یکی ضربه می کند از جا
شاخه اش را – ثمر نمی فهمد
« مغز یک غده ی مزاحم نیست »
حرف از این ساده تر؟، نمی فهمد
غالبا بین کل موجودات
برترین است در: «نمی فهمد»
گاو هم پیش او فلاطون است
بیشتر از بقر نمی فهمد
به خر از دیگران شبیه تر است
مثل آن جانور نمی فهمد
در حقیقت بشر به جز خر نیست
پس طبیعی ست خر نمی فهمد
اما آخرین شعر موسوی شعر بوداری بود!!!
بیگانه ، آشـــنا ، همه را ، را به را بزن
فرقی نمی کند ، همه ، حتی مرا بزن
با جان ودل حواس خودت را به من بده
فـــرق است بین هر بزنِ بنـــده با بزن
با مرد ، جنگ تن به تن و فارغ از دغل
نا مرد را به سبک خودش بی هوا بزن
با دختران به پاس شریعت طرف مشو
یا گر شدی ز روی کــرم با عصا بزن
مقصود از عصـا به خدا جـز عصا نبود
مشتی به ذهن فاسد خود ، بی حیا ، بزن
هر جا کسی مشاهده گردید با سگش
سگ را جدا و صاحب ســگ را جدا بزن
آن دین فروش مفسد مـــردم فریب را
محض رضــایت هـــــمه انبـیا بزن
در خلوتی مــدیر به چنگت گـــــر اوفتاد
یا فحـــــش های بد بده او را و یا بـــزن
کیفیت کتک زدن امــــــری است ثانوی
از روبه رو نشد ، لگــــدی از قفــــا بزن
"در کارخیر حاجت هیچ استخاره نیست"
یک لحظه هم درنگ مـــکن ، مرحبا! بزن
بعد از غذا به ویژه پس از صـــرف لوبیا
حتما سری به مقصــــــد بیت الخلا بزن
در راه یا نشــــــــسته، تفاوت نمی کند
با قــــــــدرت تمام بزن ، چند تا بزن
چون ممکن است بعد غذا منفجر شوی
بعد ازــذا به نیت دفــــــــع بلا بزن
گر در میان جمع گــرفتار آمـــــدی
در اوج گفت و گو وســـط خنده ها بزن
در جمع های ساکت و خلوت بزن ولی
آرام و با وقار ، بدون صـــــــــدا بزن
هر چند این چنین زدنی کار مشکلی است
در حد وسع خویـــش در این راستا بزن
عِرضت اگر به باد رود بهــــتر است یا
ناگاه منفجر بشوی؟ پس هــــلا بزن
شاعر چقدر بوی بد از شعر می وزد
خوشبو کننده ای وسط بیت ها بزن
سید! چنین فکاهه ای از تو ، بعید بود
پس در تلافیش دو سه بیتی جدا بزن
واعظ! سپاه کفر همین پیش روی توست
اینک اگر که واقـــفی ، از ادعـا بزن
آن مشت را که بر بدن خویش می زنی
بر دشـــــــمن مسلم خون خدا بزن
وقتی فسرد شور همـــــایون نشان ما
بیداد را در اوج مخـــــالف رها بزن
حسن ختام برنامه شعر زیبای بود که توسط جناب آقای شریف موسوی شاعر و فعال زیست محیطی گرگان به لهجه زیبای گرگانی خوانده شد که باز هم متاسفانه به دست من نرسید.